هوای قم ، وحشتناک است. وحشتناک با همان مفهوم زیبایی شناسانه خاص خاص خودم و این را فقط من و او می فهمیم ولا غیر. نمی دانم این همه ابر یکباره از کجا گریخته اند که این کویر شوریده، چنین مست وبی پروا خیس میشود هر روز، صبح و شام و ما دو نفر گیج گیج می زنیم به خیابان از دو جهت مخالف وناگهان کنار آن تکه سنگ به هم میرسیم وبعد ...
رگ شش ماهه
ندارد سر ما تاب پریشانی سربند
چه عطری جریان دارد از آن فرق برومند!
چه عطری که درختان خیابان همه گیجند!
و یکباره گرفتند فراموشی لبخند
در این باد ملنگی که به هر سوی وزان است
به آتش زده هفتاد ودو گلدانه اسپند
چنین پیچ وخمی هدیه آن زلف منیر است
شکسته کمر آب در آیینه هلمند
تکان داد هوا را نفس گل: لللا لای
بریده است دلم از رگ شش ماهه فرزند
شبی سنگ به دریاچه خوابم بزند کاش
سر نیزه رود پنجره تا پنجره هر چند
مباد از تن بی سر، سر بی تن، بکنم دل
همین واقعه ما را به خود ما زده پیوند
جزر و مد
عجب تحویل می گیری نماز نابلدها را
به شور آورده ای در من «... هو الله احد»ها را
ده ام را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را
پدر پیوسته گاری را نصیب "سد معبر " کرد
وپنهان خانه آورد آخرین مشت ولگد ها را
کسی با نان افغانی نمک گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته کردم این سبدها را
همین امضای سروان رد مرزم می کند فردا
به شهرت باز دعوت می کنی ما نام بدها را؟
چه کیفی دارد آب از حوضتان برداشتن آقا
اجازه! بشکند بادام چشمم جزر و مدها را؟
آب وجارو
کاش خطی شوی از بلخ به مشهد برسی
قبل از آن که به تنم مرگ بیاید برسی
از تماشای خودت حوصله ات سر برود
موج دیوانه شوی تا لبۀ سد برسی
خواب دیدم تو مرا می گذرانی از پل
عشق باریک تر از موست تو باید برسی
زلف آوارگیام را به رخت باد کشید
حیف دیدی که به این دخترک بد برسی؟
آب وجارو چه کنم خانه کم آورد تو را
سر من برف نشاندی گل بی رد برسی؟
شنبه
به دام های نسبتا زنانه فکر می کنم
به شنبه روز عاشقان به دانه فکر می کنم
به اینکه دوست دارمش به اینکه دوستم نداشت
همین که باد می وزد به خانه فکر می کنم
طناب وچارپایه زل زدند هر طرف به من
به دست مرگ داده ام بهانه فکر می کنم
نه! شنبه را هدر نمی دهم اگرچه قسمتم بد است
به طرح دستمال مخفیانه فکر می کنم
ونخ به نخ دو تا پرنده بخیه می زنم به هم
به جوجه های بین لانه فکر می کنم
بلند باد روی دارهای عشق عاقبت
سری که خواب رفته روی شانه فکر می کنم
٢۶/١١/٨٧
جنگ
عادت نمی کنیم به این جنگ تن به تن
لطفا تو ماشه را بچکان در دهان من
ماهی لعل وآب ارزگان حدیث ماست
چشمت اجازه داد صدایت کنم وطن
درگیر شبهه های تو از هوش می روم
افتاد خون حوصله ها پای سوءظن
پایان اخم وتخم خودم را نوشته ام
قرمز بخوان درآینه "دیگر نه تو نه من"
تنها بلیط و یک چمدان راه چاره است
آب از سرم گذشته خداوند فوت وفن
درچادری سیاه زنی گیج می رود
خود را رها کن آخر غمگین ترین اتن
با خون من عجین شده ای مرد متهم
آهسته تر بیا رگ دیوانه را بزن
به: زیتونه غایب آوا "زائری" از تاجیکستان
پایتخت پری ها
گفتی به زن اجازه ی دعوا نمی دهند
تقصیر روسری است که ویزا نمی دهند
هر بار با بهانه ی قانون دلت گرفت
زیتونه جان! به تشنه که دریا نمی دهند
آجر شدی دچار همان کوره های داغ
خامی هنوز و ... آدرسش را نمی دهند
از تلخ روزگار شکایت چه می کنی
این قهوه را به هر کس و هر جا نمی دهند
فرخار پایتخت پری هاست بخت شان
عمر چنین مسافرتی را نمی دهند
زیتونه جان! بلند شو این هم حرم ببین
کم غر بزن"غریبم و آقا نمی دهند"
تیر باران
زوم برروی دو چشمی است که آهسته گشود
صحنه یکباره به هم ریخت از آبی به کبود
دشمنی این دوتفنگی که به شلیک دچار
روبرو کرد دوتن را یله در باد حسود
آسمان دورشد ازپشت زمین شکل دوئل
تیرباران ، دو برادر، وسط کنده ودود
دور بین سر به هوا ازدو جسد فیلم گرفت
بسته شد کادر و زن آنطرف پنجره بود
□
دوستی قد درختی که به انجیر نشست
رادیوها همه مشغول به اخباروسرود
ایل ها صورت هم را به خوشی بوسه زدند
عکس دریاشدن افتاد دراندیشه رود
نگران بر سر هر قبرتکان خورد سه رنگ
شاید از حافظه ها مان نرود حادثه زود
بچه هاداخل "گرگم به هوا "دست به د ست
بسته شد کادر و زن آنطرف پنجره بود
١)
به آینده ی عشق
امید وار باش
گل فروشی های این شهر
تا نیمه شب
بیدارند.
2)
چقدر باران!
این چتر هم
آب رفت
آنقدر که نفر دوم
اضافه بود.
شب ، درس ، روز ، درس . زندگی ام شده درس درس درس درس .سال هاست کتاب ، دفتر، جزوه و فیش های تحقیق ، عزیزترین اشیایی بوده اند که در اتاقم قدم زده ، زیر بالشتم خوابشان برده ، به جای همه آن چیز هایی که بقیه دختران دارند کیفم را اشغال کرده و....درس همه چیزبوده و خودم هیچ چیز.
فکر می کنم وقتش رسیده کمی بر خودم بشورم وداد بزنم که مرده شور همه چیز راببرد.
نمی دانم چرا این چیز ها را دارم می نویسم همه اش تقصیر این دوستی است که گاه و بی گاه برایم پیغام می فرستد و نق می زند که چرا وبلاگت را به روز نمی کنی؟
می گویم چه بنویسم ؟ برای که بنویسم ؟ اصلا چرا بنویسم ؟ وقتی حتی خودت که سال هاست می شناسی ام خیلی از حرف هایم را نمی پذیری و بسیاری از گفته هایم برایت اغراق آمیز به نظر میرسد و...
این هم به خاطر گل روی شما ولی قول می دهم از این به بعد زودتر به روز شوم هر چند آدم به روزی نبوده ام ، نیستم و نمی خواهم باشم مثل اینکه دارم شعار می دهم.

